تبلیغات
zaminiyam - نسل نور از شهزاده ایرانی

نسل نور از شهزاده ایرانی

پنجشنبه 14 دی 1391 12:28 ب.ظنویسنده : آسمان آبی

 

سپاه پیروزمند اسلام به شهره مدینه وارد شد و اسیرانی گرانقدر همراه داشت در میان آنها دختر یزدگرد شهریار ایران بود.پدر به سویی گریخته و دختر را گذارده ورفته بود برادرانش به کشور چین پناه برده و خواهر را بی پناه گذارده بودند,ولی اسلام پناه بی پناهان بود و بزرگترین پناه را برای شاهزاده خانوم بی پناه فراهم کرد.

شهزاده اسیر همراه سربازان به درون مدینه قدم گذارد .خبر در مدینه پخش شد,دوشیزگان شهر به تماشا آمدند.پاره ای از بام سر میکشیدند تا دختر شاهنشاه ایران را ببینند.مردم مدینه در پی کاروان اسیر به سوی مسجد روانه شدندتا ببینند شهزاده خانم چه می کند و عمر با او چگونه رفتار می کند.

خلیفه با تنی چند از یاران رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد نشسته بود که کاروان به مسجد رسید.سرپرست کاروان چنین گزارش داد: این دختر یزدگرد است که اسیر شده .فاتح خراسان مارا فرمود که به مدینه اش آورده تا خلیفه سرنوشتش را معلوم سازد.

شهزاده را نزدیک عمر نشانیدند.شهزاده که رنج اسارت سفر را کشیده بود و از آینده در بیم و هراس بود,به ناگاه ناله ای زد و گفت:بیروج باذ هرمز!

عمر که سخن او را دشنام پنداشت گفت:این گبرزاده به ما بد می گوید!

حضرت علی علیه السلام که در آن مجلس حاضر بود گفت:نه چنین نیست.به نیای خویش نفرین می کند.سپس سخن شهزاده را برای عمر ترجمه کرده گفت: می گوید:روز هرمز سیاه باد که نواده اش اسیر شده؟!

فرمان خلیفه صادر شد:این دختروهمراهانش را مانند دیگران اسیران به فروش برسانید.باز هم علی علیه السلام به سخن آمد:این کار شایسته نیست.

پیامبر فرمود: سران هر قومی را گرامی بدارید.

عمر پرسید:با این دختر چگونه رفتار کنیم؟

حضرت علی علیه السلام:به نظر خوده دختر واگذارید,هر که را بپسندد,برای همسری برگزیند.

شهزاده به اطراف نگاهی کرد و یکایک حاضران را در نظر آورد,به هر چهره ای می نگریست و از او می گذشت.همه ی حاضران را یکان یکان نگاه میکرد,حاضران دسته جمعی می نگریستند که دیدند نگاه گذرای شاهزاده ی اسیر بر جوانی بایستاد و گذر نکرد,جوانی که بیش از هیجده بهار از عمرش نگذشته بود,رخسار زیبایش همچون خورشید می درخشید نگاه دختر که بر چهره ی جوان بایستاد,غم و اندوه خود را فراموش کرد.

سکوتی عمیقی سرتاسر مجلش را فرا گرفت,همگی به دختر مینگریستند و دختر به پسر می نگریست.و با خود می اندیشید که آرام جانم را یافتم ,آرامش قلبم را پیدا کردم.آیا ممکن است این پسر دختری اسیر را بپذیرد؟!مردان از زنان خواستگاری می کنند,ولی اگر من از او خواستگاری کنم,امید مرا ناامید نخواهد کرد.ب

از هم به چهره ی جوان نگریست,با خود گفت چهره اش چهره ی امید است و رخساره اش رخساره ی نوید,دست رد به سینه ام نخواهد گذارد.پس به خود قدرتی داد و از جای برخاست و به سوی جوان رفت,گام هایش لرزان و کوتاه بود,همان که به کنار جوان رسید همه دیدند که دست سپید و ظریفش را بر روی سر امام حسین علیه السلام نهاد.

صدای احسنت و افرین از مجلسیان برخاست,تماشاچیان دیدند که شهزاده ای پیغمبر زاده ای را برگزید.امام حسین علیه السلام تقاضای دختر اسیر راپذیرفت و وی را همسر خود قرار داد.


شهربانو برای امام حسین پسری بیاورد که تنها یادگار امام حسین بود,خلیفه ی امام حسین بود و نسل امام حسین از وی به جای ماند.این پسر امام چهارم ,امام زین العابدین علیه السلام بود که علی نام داشت.

شهربانو در عمر کوتاه خود به وفاداری با امام حسین پرداخت,عمر امام حسین هر چند کوتاه بود,ولی عمر شهربانو کوتاه تر بود,شهربانو که پسر بزاد,و امام حسین دومی به جهان بشریت تقدیم داشت,خود,جهان را بدرود گفت,و همسر بزرگوار خود را در سوگ خود نشانید.شهزاده نازپرورد بود و قدرت نداشت که مصیبت جانگداز شوهر عزیزش را ببیند,به زودی از این جهان سفر کرد,تا در آن جهان, خانه را آب و جارو کرده به انتظار شویش بنشیند.

تاریخ نشان نمیدهد که دوران انتظار چقدر طول کشید ,ولی آنچه قطعی است روزی انتظار به سر آمد و فراق پایان یافت,همان روزی که امام حسین علیه السلام افسر شهادت را به سر نهاد و پیشوای شهیدان گردید.

 http://mammadebrahim.blogfa.com


برچسب ها: ازدواج امام حسین با شاهزاده ایرانی ، یزدگرد سوم ، امام علی ، شهربانو ،
آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر