تبلیغات
zaminiyam - شعر من بوی باران گرفته

شعر من بوی باران گرفته

شنبه 18 آذر 1391 04:34 ب.ظنویسنده : آسمان آبی

 
گم شدی در شب سربی شهر
گرچه در دل تو را گم نکردم
بی تو لبخند من زورکی بود
جز برایت تبسم نکردم
وقتی آنروز با خنده ای گرم
آمدی روبرویم نشستی
خواستی عاشقت باشم اما
روزی آخر دلم را شکستی
ترست این بود باران بگیرد
مدتی زیر باران بمانی
آرزوی من این بود اما
شعر بارانی ام را بخوانی
آرزوی من این بود یکشب
در کنار تو سازی بسازم
از تو و سایهء گیسوانت
قصه های درازی بسازم
از نگاه تو خواندم که دارد
باورت می شود التماسم
دوستم داری از من مپوشان!
من که چشم تو را می شناسم
من که می دانم آنسوی اخمت
خنده ای مهربان جان گرفته
زیر رگبار آن چشم ابری
شعر من بوی باران گرفته
کاشکی دست سردت بگیرد
دستهای زمستانی ام را
دوست دارم برایت بگویم
درد و اندوه پنهانی ام را
تو به قول خودت گم شدی من
جز تو یک دوست پیدا نکردم
حرفهای زیادی دلم داشت
هرگز آن عقده را وا نکردم
گرچه مانند زیبایی تو
عاشقان زیادی ندارم
مثل مجنون تنها از عشقت
سر به دیوانگی می گذارم
بی تو من مرده ام مرده ای سرد
مرده ای که مزاری ندارد
با نگاهی بیا زنده ام کن
این برای تو کاری ندارد!

برچسب ها: شعر من بوی باران گرفته ،
آخرین ویرایش: شنبه 18 آذر 1391 04:47 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر